رادین....جوانمرد کوچک
رادین....جوانمرد کوچک
رادین به معنی جوانمرد‘ بخشنده‘ آزاده و آزاد اندیش
تاريخ : چهارشنبه 5 شهريور 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 243 مرتبه

بعد از مدتها امروز باز دلم هوای اینجا رو کرده  گرچه اینروزا حسابی هم سرمون شلوغه هم به این دلیل که می خایم اگه خدا بخاد بعد از سیزده چهار ده سال برگردیم دیار خودمون و هم به دلیل  نزدیک شدن به فصل مدرسه ها و کارای مبینا و بابایی که باید هر چه زودتر پایان نامش رو تحویل بده.

تو این چند وقته که مشغول جمع کردن و بسته بندی کردن وسایلم انگار تمام خاطرات این ده سال که تو این خونه بودیم هم برامون زنده شد بسی خاطرات تلخ و شیرین ولی همشون دوست داشتنی .

یه جورایی از اینکه این شهر زیبا و سر سبز رو ترک می کنیم دلم گرفته .انگار این چند ساله دل من هم پیوند عمیقی با این همه زیبایی و آرامش اینجا خورده طوری که احساس می کنم دلم خیلی برای این شهر زیبا با اون همه قشنگی و با اون مردم فهمیده و با فرهنگش تنگ خواهد شد ...

 مبینا که خیلی راحت با این مسئله کنار اومده ....البته یکی از عمده ترین دلایلش هم اینه که مدرسه ای که تا حالا می رفته هم قرار شده که از امسال فقط برای سه پایه ی اول تا سوم دانش آموز بگیره و سالای بالاتر باید به مدارس دیگه می رفتن با این حساب هم کلاسی های مبینا هم هر کدوم به یه مدرسه رفتن و در هر صورت حتی اگه اینجا هم می موندیم مبینا به احتمال خیلی زیاد خیلی از دوستای پارسالش رو نمی دید ،بنابراین دیگه عوض شدن مدرسش خیلی براش سخت نبود.

اواسط تیر بود که بابا مدارک مبینا رو از دبستان مادر گرفت و خدا رو شکر مثل هر سال، امسال هم کارنامش پر بود از خیلی خوب ؛گرچه دقیقا معادل نوزده یا بیست خودمون نیست و راستش ما خودمون هم دقیقا نمی فهمیم که تا چه رنج نمره ایی برابر خیلی خوبه ولی در هر صورت این کارنامه یعنی که وضعیت درسی مبینا ، خداروشکر خوبه....

مدرسه ی جدیدش هم ستوده است .بر عکس مدارس اصفهان که بیشترش نوساز و مرتبند ؛البته اینهایی که من دیدم ؛ ولی اکثر مدارس کرمان که ما رفتیم برای ثبت نام مبینا کهنه و قدیمی و بعضیهام که خیلی کوچیک بودن ....

  این مدرسه ستوده هم کوچیک و تا حدی قدیمیه ولی اینطور که می گفتن خیلی مدرسه ی خوبیه و مدیر و بقیه پرسنل مدرسه هم خیلی خوش برخورد و مهربون بودن ....به هر حال ما امیدواریم که امسال برای مبینا سال خیلی خوب و سر شار از موفقیتی باشه...انشاإالله

رادین جونم هم حسابی بزرگ شده و خالا دیگه خیلی قشنگ حرف می زنه......همشم در حال بدو بدو و بازیه ولی با این حال خیلی شیطون نیست و میشه گفت غیر از جیغ زدنهای گاه و بیگاهش که حاصل لطف آجی خانمشه تقریبا آرومه .....

از دوازدهم خرداد که برای عروسی خاله مهری رفتیم سیرجان تا اوایل مرداد که برگشتیم  رادین حسابی به مامان بزرگش عادت کرده بود و اوایل که اصفهان اومده بودیم خیلی دلتنگی می کرد .من هم که در حال جمع کردن وسایل بودم هی می اومد و می گفت مامان!داری چکار می کنی؟؟؟ وقتی براش توضیح می دم که دارم وسایلمون رو جمع می کنم که بریم کرمان حسابی ذوق می کنه و می گه باشه مامان ،بریم کرمان....

از وقتی که اومدیم اصفهان خیلی با بابایی بیرون می ره و با دختر همسایه که دو سه سال ازش بزرگتره بازی می کنه و بعدم میاد تعریف می کنه که عارفه اینجوری کرد و عارفه اونجوری کرد.....

حسابی هم علاقمند به برق و وسایل برقی و کلا ابزارالات اط ه نوعیه و مثلا با یه رادیوی کهنه و قدیمی ساعتها سرگرم میشه و....

اینم چند تا عکس .....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینجا امامزاده سید محمد اصفهانه که من بهش ارادت خاصی دارم و در تمام این چند سال یه جورایی همدم تنهاییهام بوده

--------------------------------------------------------------------------------

اقارادین در میدان امام علی اصفهان که عید امسال افتتاح شده و سعی شده که سبیه میدان نقش جهان باشه ...ااحق که خیلیم قشنگ شده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

------------------------------------------------------------------------------

رادین و مبینا جون در پارک صفه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 16 فروردين 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 230 مرتبه

 

امسال تعطیلات نوروز برای ما سه چهار روز زودتر شروع شد یعنی بعد از تعطیلی مدرسه مبینا جون

و روز بیست و هشت اسفند بود که به کهنوج و صبح روز بعد هم به اتفاق عمه ها و عمو و اقاجون و مامان بزرگ به  سمت چابهار راه افتادیم  و شب سال تحویل رو هم در کنار سواحل زیبای کنارک گذروندیم که تجربه قشنگی  بود و شام شب عید رو هم مهمون عمو سروش مهربون بودیم که اون هم واقعا عالی بود.

 

 

اینم عکسای این مسافرت شیرین و به یاد موندنی.......

 

 

 

 

رادین قشنگم بعضی وقتا اینقدر تند سمت اب می دویدی که من بهت نمی رسیدم .....

 

 

 

 

 

اینم رادین جوجو با پسر عمه خوشگلش امیر علی نازنین

 

این هم قایق سواری در سواحل کنارک که واقعاچسبید..

 

 

 

امسال دومین سالیه که رادین قشنگم  زیبایی نوروز رو با حضورش برامون صد چندان کرده  ....

والبته اولین سالی بود که  در کنار سواحل نیلگون دریای عمان سال کهنه رو تحویل دادیم و سال نو رو تحویل گرفتیم : به امید اینکه امسال برای همه سالی باشه پر از سلامتی ,شادی و موفقیت....انشاالله.

 این سفر هم برای مبینا ی عزیزم و هم رادین قشنگم حسابی خوش گذشت و خاطره انگیز شد....

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 19 اسفند 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 173 مرتبه

اینجا تو پارک بهار نزدیک خونه ایم و رادین خوشگله اصرار داشت که از این دیوار بالا بره....

 

 

 

اینم رادین در باغ پرندگان که حسابی محو تماشای این قوی زیبا بودی...

 

 

 اینجا هم رادین در حال  اب کشیدن از چاه.....



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 19 اسفند 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 274 مرتبه

رادین خان در حال پذیرایی ....

 

 

 

این عکس شب یلدای امسال رادین جوجوی ماست.

ببخشید که بقیه  عکسا رو بدون فاصله و بی توضیح گذاشتم .مشکل از سایته که البته چند روزه که وضع این جوریه. اگه بخام برای همش توضیح بذارم باید هر عکسی رو تو یه مطلب جدید ارسال کنم که خیلی وقت گیره...



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 19 اسفند 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 270 مرتبه

 

 

 

 

اینم مشق نوشتن رادین جوجو...

 

 

 

 

اینجا هم رادین تو باغ پرندگان البته تو قسمت کوچه باغای زیباش

 

 

مامان فدای اون خواب نازت

 

 

 

علاقه زیادی هم به کامپیوتر داری مخصوصا وقتی که مامان برات عکسای پیشی ها و نی نیا رو میاره....


 

 

 

 

 اینجا هم تو باغ وحش مشهده که با بابایی سوار اسب شدین و کلی ذوق کرده بودی.....

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 15 اسفند 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 267 مرتبه

 

 

 

 

 

 

 


 

مدتها بود که مبینا اصرار داشت براش یه تولد خونه مامان بزرگ شیرین بگیریم مخصوصا از وقتی که فیلمای تولد علی رو دیده بود اشتیاقش بیشتر شده بود و من هم بهش قول داده بودم که بیست و دوم بهمن که رفتیم خونه مامان بزرگ براش یه تولد اونجا بگیرم اما این دفعه که رفتیم سیرجان به دلیل یه سری اتفاقایی که پیش اومده بود خیلی دل و دماغش رو نداشتیم ولی خاله های مهربون لطف کردن و خودشون همه زحمتها رو کشیدن و برای بچه ها یه تولد خودمونی گرفتن که حسابی خوشحالشون کرد......

 شیرین کاریای رادین  جوجو هم شادی ا ین جشن کوچولو رو دو چندان کرده بود.


 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 9 بهمن 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 254 مرتبه

 

تولدت مبارک عشق کوچولوی من

امسال چون باباو اجی امتحان داشتن تولدت شما و اجی چند روز عقب افتاد.

تو تولدت هم حسابی شیرین کاری کردی و واقعا هممون رو خندوندی.

ایشالله صد و بیست سال شاد و سلامت زنده باشی

 

 

 

 

 

 

 

عاشق این فشفشه ها شده بودی و تا همشون رو روشن نکردی دست بردار نبودی:

 

 

 

 

 

 تا شمع ها رو روشن می کردیم دیگه فرصت نمی دادیو سریع فوتش می کردی و اصلا نشد که ازت عکس بگیریم و فقط فیلم گرفتیم.البته بعد از اینکه چندین بار روشنش کردیم و اینم بگم که  زحمت خاموش کردن شمعای اجی رو هم خودت می کشیدی ومبینا جونم در ازای این شیطونیای تو فقط می خندید.

خلاصه که امسال حسابی تو تولدت بهت خوش گذشت و تا چند روز بعدش هم تولدت مبارک رو می خوندی و نانای می کردی.....

ایشالله در پناه لطف خدای مهربون همیشه شاد و سلامت و موفق باشی نازنینم..



موضوع :
تاريخ : شنبه 14 دی 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 297 مرتبه

 

 

کلی بزرگ شدی جیگر مامان   .

یه عالمه کلمه جدید یاد گرفتی و بعض وقتام جملات کوتاه می گی.

چهار تا دندون تازه در اوردی و دو تای دیگه هم داره در میاد.

اینقدر با مزه و با نمک شدی که نمی دونم کدوم یکی از شیرین کاریات رو باید بنویسم:

هر وقت من یا بابایی می شینیم پای کامپیوتر تو هم به زور خودت رو تو بغلمون جا می دی و شروع می کنی به زدن کلیدا اگه نخایم بغلت کنیم خودت از صندلی بالا میای و بعد شروع می کنی به داد و بیداد کردن و مرتب می گی :آی ماما من میفتم (یعنی مامان دارم میفتم)

وقتی من یا اجی داریم چیزی می نویسم به زور خودکار رو از دستمون می گیری و می گی ماما خوتا بده!!

هر وقت دفترت رو میاری و می ذاری جلوم و می گی ماما بنیس...میگم چی بنویسم مامان؟.میگی بنیس رادی مددی

وقتی صحبتم با تلفن تموم میشه می گی  مان بزگ بود .منم میگم اره گفت دو تا بوس گنده از رادین بکن و جنابعالی با شنیدن این جمله غرق شادی می شی که انگار فقط منتظر همین حرف بودی!

هر وقت سیم تلویزیون رو از برق می کشم دکمش رو می زنی و وقتی می بینی روشن نمیشه بدو میای پیشمون و می گی تلیزیون خراب سده .روسن  نییسه....

 

 

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 8 آبان 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 267 مرتبه

چند شبیه که خیلی دیر می خوابی و اجی هم که فردا باید بره مدرسه مجبوره زود بره تو رختخواب و با این  اوصاف هر شب که می بینی اجی رفته تو اتاقش تا بخوابه شما هم سریع خودت رو می رسونی بهش و سرتو می ذاری رو صورتش و یه جورایی ملتمسانه با گفتن ااااجی اااااجیی ازش می خای که باهات بازی کنه و  البته این مهر و محبتها کاه کاهی هم به  خشونت بدل می شه  و با اون ناخنات حسابی صورت اجی رو چنگولی می کنی و در اخر هم با دخالتهای من و بابایی و گرفتن شما و اوردنتون بیرون البته با کلی دادو بیداد و سر وصدا بالاخره قضیه ختم به خیر می شه.... و خلاصه تااینکه شما اجازه بدی که اجی بخوابه  یک ساعتی طول می کشه.....خیال باطلخیال باطلخیال باطل

به  کارتای بن بن بن اجی  مبینا خیلی علاقه داری و هر از گاهی می ری اونها رو میاری و می ریزی وسط سالن و بعد ش می گی ماما بسی(یعنی بشین باهام بازی کن)من هم ازت می خام که اسم شکلها رو بگی و هم گاهی وقتام  می خام که یه شکل رو از بین ده ها کارتی  که جلوته پیدا کنی. شما هم اگه حوصلش رو داشته باشی چیزایی رو که ازت می خام انجام می دی

 ولی...بعضی وقتام شیطونیت گل می کنه و یه کارتو که ازت خواستم پیدا کنی برمیداری و می ذاری پشت سرت و می گی ماما  .....نیست.گم سده و بعد هم با اون چشای شیطونت نگام می کنی و می زنی زیر خنده و بعد درش میاری و می گی اینجاست ....پیدا سد....دیدییی. پیدا سد.قهقههقهقههماچقلبماچ

چند رو ز پیش کلاه اجی رو گذاشته بودی رو سر خرسیت و بعد داد زدی مامان بیبیین و بعد هم با اون شیرین زبونی خاص خودت گفتی ماسالا.( یعنی مامان شما هم بگو ماشاالله ..که خیلی وقتا وقتی یه کار خوب می کنی بابایی با ذوق و شوق بهت می گه و شما هم یاد گرفتی) نیشخندخنده

 

تا بابایی لباس می پوشه که بره بیرون شما هم بدو می ری و ساک لباسات رو میاری و می گی بابا بیرووووون ماسیییییین (یعنی که منم ببر) قلبقلبماچ

 

عاشق خوردن اناری البته تقریبا همه میوه ها رو دوست داری و تا  در یخچال رو باز می کنم می ری سر وقت کشوی میوه ها و برای خودت دنبال انار می گردی و اگه نباشه با ناراحتی می گی : ماما انا  نیست ...تموم سد....ماچ

 

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 8 آبان 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 279 مرتبه

مدتی بود که دیگه غذا خوردنت خیلی کم شده بود و بیشتر ترجیح می دادی که شیر بخوری حتی یه روزایی  می شد  یه قاشق غذا رو هم به زور   می خوردی  و این حسابی ما رو نگران کرده بود...

و همین  شد که با مشورت اقای دکتر صانعی که فوق تخصص گوارش کودکان هستنو  البته بیشتر برای مشکل یبوستت  پیششون  رفته بودیم و ایشون یه باره دیگه تاکید کردن که اگه می خام شما بهتر غذا بخوری باید هر چه زودتر از شیر بگیرمت و این چیزی بود که سه چهار ماه پیش دکترت هم گفته بود ....

ولی من نمی دونم چرا تا بحث از شیر گرفتنت می شد حسابی نگران می شدم و دلشوره عجیبی داشتم . راستش از این می ترسیدم که از شیر بگیرمت و شما غذا هم نخوری و اوضاع بدتر بشه  و یا اینکه تنهایی از شیر گرفتنت خیلی سخت باشه.البته حرفا و نظرات اطرافیان هم که هی می گفتن زوده وگناه داره و یا اینکه خیلی تنهایی از شیر گرفتنش سختت میشه و....هم بی تاثیر نبود...

البته هر دفعه که بهداشت بردمت گفتن که وزنت به نسبت سنت خوبه و چون اقا پسر ما قدشون بلنده به نظر یه خورده لاغر میان .ولی چند وقتی بود که به وضوح می دیدم غذا نمی خوری و خیلی کم انرِژی شدی.

بالاخره تصمیم گرفتم که پروژه ی از شیر گرفتنت رو شروع کنم .با راهنمایی دکترت اول وعده شیر ظهر رو حذف کردیم که اولش یه کم بی قراری کردی و لی خوشبختانه خیلی زود برات عادی شد و چون می دونستی از شیر خبری نیست مجبور شدی یه چند تا لقمه غذا بخوری..لبخند

بعد از دو هفته شیر صبح و بعد اونم شیر شبت رو قطع کردیم که این اخری رو یکی دو شب گریه کردی اما بعدش دیگه پذیرفتی و خدا رو شکر الان ،هم غذا خوردنت خیلی بهتر شده و هم اینکه شیر گاو رو وقتی با عسل مخلوط می کنم خیلی خوب می خوری که این هم یکی از نگرانیهای من بود چون قبلا اصلا شیر پاستوریزه نمی خوردی ....

و خلاصه اینکه پروزه از شیر گرفتنت به لطف خدا خیلی راحت  انجام شد و الان که دارم وضعیتت رو می بینم خیالی خیلی راضیم.

خدا رو هزاران بار شاکرم که همیشه همراهمه و تنهام نمی ذاره ....لبخند



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد